محمد تقي جعفري

462

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

عمرى است كه با ساختمان طبيعى خودم بپرواز در مىآيم و به لانه‌ام بر مىگردم و كودكان خودم را هم بزرگ ميكنم و آن آفتابى كه مىگوييد ، حتى هيچ سنگ ريزه‌اى را هم از سقف لانه‌ام به روى من نينداخته است . خلاصه كه آن خورشيد جهان تاب داراى ميليارد ميليارد ميليارد واحد فوتون . . . ، و من اصلا نمىدانم شما چه مىگوييد ، خيلى چيزها در بارهء آن آفتاب مىگوييد ، شما مىگوييد : انرژى و روشنايى نيروى حيات حتى زندگى من و اين كه در فضايى قرار گرفته است كه از لانه زيبا و با عظمت من بزرگتر است . . . نمىبينم و هيچ اثرى را هم از آن موجود خيالى كه اسمش را آفتاب گذاشته‌ايد در خود نمىبينم . برويد ، بگذاريد چند روز در اين لانه خودم خوش باشم آيا اين حيوان محقر با آن تصورات و تخيلاتش جز اين كه با خويشتن خصومت مىورزد ، كار ديگرى مىكند ؟ آيا آن اوهام و خرافات خفاش مىتواند به منظومهء شمسى بگويد : تو وجود ندارى ؟ آيا با اين مبارزهء احمقانه مىتواند اثر خورشيد را در حيات خنثى بسازد . پروردگارا ، در خلقت خفاش آن حيوان محقر چه حكمت بالغه‌اى به كار برده‌اى ؟ آيا حكمت وجود اين حيوان و قضاوتهايش به تنهايى دليل روشنى براى بىچارگى منكرين خورشيد با عظمت الهى نيست ؟ تفسير ابيات اسب ، آن حيوان باهوش ، اگر چه حيوان است ولى غرش و بوى شير را از دور در مىيابد ، مگر بندرت كه عوارض مخصوصى از فعاليت طبيعت باهوش او باز دارد ، بلكه اين شناخت دشمن مخصوص اسب نبوده و هر جانورى از نشان و اثر مخصوص ، دشمن خود را مىشناسد ، خفاش را در نظر بگيريد ، در هنگام روز بالى براى پرواز گشايد ، ولى شباهنگام مانند دزدهاى تنها رو بيرون مىآيد و در فضاى تاريك به جولان مىافتد .